![]() |
|||||||
|
|
از ديگر اعضاي خانواده، شهرآشوب، خواهر بزرگتر نيز سري پر شور دارد و همدل با
مادر، از نوجواني به «سازمان جوانان حزب توده پيوسته. «من
از همان بچگي به
«ايسم»ها
حساسيت پيدا كردم! ولي بخت يارم بود و در آن محيط پر بحث و جدل گوش كردن را
ياد گرفتم و به اين نتيجه رسيدم كه فقط حرف منطقي را بايد پذيرفت.» در همان کودکي همراه خانواده به انگلستان ميآيد. و اين براي او اولين تجربه از مفهوم فاصله نيست. «من با مادرم خيلي كم زندگي كردهام. فقط شش هفت سال اول عمرم را. بعد مادرم به اروپا آمد و وقتي مرا به شبانهروزي در انگلستان فرستادند، او را در تعطيلات كوتاه مدرسه ميديدم. دو خواهر ديگرم با او هميشه نزديکتر از من بودند. ميشانه خيلي به او بسته است و شهر آشوب با او هم فكر بود. مادرم طبعا دوست داشت بازتاب افكار خودش را در همۀ ما ببيند و از چموشي من راضي نبود! با پدرم، عليرغم اختلافنظرها، تبادل فكر آسانتر بود . . . پدرم را زود از دست دادم. البته من بچه نبودم؛ اما او وقت مردنش نبود. . .»
فاصله و جدايي از ايران و خويشان، و زبان فارسي، سببي ميشود تا او بيشتر به
نوشتن بنشيند: «نوشتن
بهطور
جدي را از زماني شروع كردم كه در
مدرسۀ شبانهروزي
در انگلستان بودم. دور بودن از فضاي زبان فارسي مرا وادار به نوشتن كرد . . .
در واقع از طريق نوشتن،
با خودم حرف ميزدم.
اولين باري بود كه براي مدتي طولاني از
«زبان»
جدا شده بودم . نوشتن،
نوعي گفتگوي با خود بود. شايد ميخواستم
با
«شكل
كلمات»
جاي خالي
«آهنگ
كلمات»
را پر كنم.»
مهشيد اميرشاهي، نه اينکه به قصد و لج، خواسته باشد برخلاف جريان آب شنا کند. جنس و جنم او چنين است انگار. همانطور که نميگذارد بر او تحميل کنند، بر کسي هم تحميل نميشود. در باره آشنايياش با فروغ فرخزاد ميگويد: «با او آشنايي داشتم، اما بين ما دوستي بهوجود نيامد. ما همديگر را فقط در استوديوي گلستان يا در جمع دوستان مشترک ميديديم . در اين ديدارها به نظرم آمد كه فروغ نسبت به زنان حسود است. يا قبولشان ندارد، يا نيازي به نزديكي با آنها حس نميكند. در هر صورت در اين ديدارهاي كوتاه احساس من اين بود كه تمايلي به آشنايي بيشتر با من ندارد. در اين موارد من فورا خود را كنار ميكشم، چون ابدا نميخواهم بر كسي تحميل باشم. . .» او در معرفي خود در شب سخنراني و قصهخوانياش در دانشگاه پنسيلوانيا [13 آوريل 1988] ميگويد: «من هرگز سر آن نداشتهام كه مراد و مرشد باشم. هرگز دنبالهروي خواست عوام نبودهام. هرگز خوانندهام را نادانتر از خودم تصور نكردهام. اينها همه از جلوههاي غرور است. غروري كه مانع از اين ميشود كه من به دام مد روز بودن بيفتم و وسوسه شوم كاري عرضه كنم كه به مذاق آسانپسندان خوش آيد. . .» * * *
«قورباغه و
گاوميش»
* * * «سال دمپختکي بود يا شايد سال بعد از دمپختکي که سر و کلۀ «ابول» در محلۀ پارک پيدا شد. . . «کلابول»، آدم نسبتا تنومندي بود که قباي کرباس آبي ميپوشيد، و روي کمرش شال سفيد ميبست. موهاي پاشنهنخواب جوگندميش رو حنا ميذاشت، و کلهش با موهاي سرخ و سياش، عين کماجدون دوده زده بود. . .» داستان «آخر تعزيه» را با صداي مهشيد اميرشاهي بشنويد!
* * * «. . . اتاق رئيس پاسگاه کوچک و چرک بود. کف آجرياش از گل و باران و کفشها خيس و کثيف شده بود. يک سيم با يک لامپ لخت از سقف آويران بود. همۀ آدمهايي که توي اتاق بودند، کنار ديوارها ايستاده بودند. . .» داستان «نام، شهرت، شماره شناسنامه» را با صداي نويسنده بشنويد!
* * * «. . . در اطاق منتظر مانديم تا ورودمان به صاحبخانه اعلام شود. هيچکس حرف نميزد. همه با اعجاب به دور و برمان نگاه ميكرديم. تابلوها هم اخمآلود از روي ديوارها نگاهمان ميكردند . . . خانه، آدم را بهياد قصر مخروبه و افسون شدۀ كتاب «آرزوهاي بزرگ» ميانداخت، مخصوصا كه ساعت ديواري هم کوک نشده بود و تيك تاكي نداشت. بهنظر ميآمد كه همۀ زواياي اطاق را كارتنک گرفته است و اگر كسي به روكش مبلها دست بزند، خاک ميشود و ميريزد. . .» از مجموعۀ «کوچه بنبست»، داستان «سگها» را با صداي مهشيد اميرشاهي بشنويد!
* * *
پانويس: مهشيد اميرشاهي را همچنين در حديث ديگراني چون: جلال متيني، محمود خوشنام، ابراهيم يونسي، و شجاعالدين شفا بخوانيد؛ و همينطور ويژهبرنامۀ شنيدني راديو پژواک سوئد را که در بارۀ اوست و در اينجاست! متن بعضي از داستانهاي کوتاه و بلند، از جمله داستان «سگها» را در اينجا بخوانيد! و بالاخره، سايت رسمي اين نويسنده، که نسخۀ فارسي آن را در اينجا ببينيد! * * *
|
| |||||